تبليغاتX
:: ...تنها ترين تنها،منم ::

...تنها ترين تنها،منم

هنوز خاکسترهای نیمه خاموش عشقم باقی است



 

لحظه های زندگی به تندی میگذرد اما برای اینکه غم دوری و دلتنگی دارد به کندی میگذرد.

آنچه در این لحظات می توان یافت زیبای این دوری بین دو عاشق پاک بودن و مقدس بودن این

انتظار است.

دوباره قلم زندگی ام را بر میدارم و دوباره مینویسم از این دوری اما با احساسی متفاوت! ای

عزیزم راه دورم بخوان این احساس مرا !عزیزم به پایان راه بیندیش که پایان راه زیباست این

انتظار تلخ است اما پایانش به شیرینی در کنار هم بودن است. این پاییز تلخ بهاری دارد.

****************

************

******

 

 

اگر روزي مردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم

بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جايه معشوقم برايم گريه کند ...

چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ...

و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم ............

*****************

************

****

 

زندگی مانند گلی است به نام غم مرواریدی است به نام اشک آیینه ای است شکستنی به نام قلب فریادی است بنام

آه. در من هرم عشقی نهفته

است که با هیچ توانی یارای تخریب آن نیست و هر زمان این هرم قدس فرو نشیند از تار و پود من هم اثری

نخواهد بود امید که در قلبت

همواره و همیشه کلمه ای بنام عشق محفوظ بماند چرا که قلب بهترین مأمن گنج ها و بهترین خزانه رازها ست

 

+نوشته شده در85/08/21ساعت 18:33 توسط تنها ترین تنها |

 

 

 

نمی خوام هیچ وقت احساس تنهایی کنی نمی خوام هیچ وقت جای اشکو روی گونه هات

ببینم نمی خوام چشای قشنگتو پر از غصه ببینم از زمانی که احساس کردم تنها نیستم

همیشه یادت کردم همیشه فکرت بودم چون تو بودی که این تنهای رو از من گرفتی لحظات

شادی خدا رو ستایش کن لحظات سختی خدا رو جستجو کن لحظات آرمش خدا رو مناجات کن

در لحظات درد آور به خدا اعتماد کن و در تمام لحظات خدا رو شکر کن

 

 

 

      

+نوشته شده در85/08/21ساعت 18:29 توسط تنها ترین تنها |

كهنه فروش داد ميزنه چراغ شكسته ميخريم..... كفشاي پاره ميخريم .... اسباب

كهنه ميخريم ..... بي اختيار دادميزنم :قلب شكسته ميخري ؟؟؟

 

 

 تو ميروي و من فقط نگاهت ميكنم.تعجب نكن كه چرا گريه نمي كنم،بي تو يك عمر

فرصت براي گريستن دارم؛اما براي تماشاي تو،همين يك لحظه باقيست و شايد همين يك لحظه اجازه ي زيستن در چشمان تورا داشته باشم.

 

 

پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید

قلبتان را از نفرت پاک کنید

ذهنتان را از نگرانی ها دور کنید

ساده زندگی کنید

بیشتر بخشش کنید

کم تر توقع داشته باشید

هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند

 

+نوشته شده در85/08/21ساعت 18:28 توسط تنها ترین تنها |

 

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود توي يه شهر بزرگ توي يكي از محله هاي

قديميش چند تا رفيق بودن كه براي رفاقتي كه داشتن

جونشون رو مي دادند... توي دعواهاشون پشت هم بودن ... توي شادياشون با

هم بود.... توي مشكلاتشون يار هم ...

يادمه يه روز يكي از بچه ها با موتور تصادف مي كنه... برديمش بيمارستان و

خودمون همه كاراي اون رفيقمون رو كرديم حتي

يادمه موقع تصفيه حساب بيمارستان براي مرخصيش كه كلي پولش شد هر كي هر

چي داشت آورد وسط

خلاصه روزاي خيلي خوبي بود همه پشت هم و همه براي هم . توي اين بچه هاي با

مرام يكي بود كه بمب خنده بچه ها به حساب مي

يومد اسمش مهدي بود اين اقا مهدي ما از اون بچه هاي پاك روزگار بود كه

عند معرفت به حساب مي يومد من و مهدي از كوچيكي با

هم بزرگ شده بوديم حتي چند باري هم كه من برام مشكلاتي پيش اومده بود پشت

به پشت من كمكم كرد...

سه شنبه بود بازم مثل هميشه با بچه ها قرارمون ساعت 8 سر محله بود كه بريم

جمكران زيارت اقا اون شب مهدي نيومد ... اخه اون

هر هفته زودتر از همه بچه ها سر محله دم جوب آب مي نشست منتظر بقيه مي

موند... يعني چرا نيومده؟

رفتيم در خونشون... اومد دم در ... مهدي چرا نيومدي؟... حرفي نزد... مهدي

چت شده؟ ...بازم حرفي نزد... حولش دادم... با تو

هستم... لبهاش به هم خورد گفت محمد خاطر خواه شدم واي اينو كه از دهن

مهدي شنيديم همگي زديم زير خنده اخه مي دونين من تا

اون موقع مزه عاشقي رو نمي دونستم. نمي دونستم عاشقي چه درد بزرگيه...

اون مهدي سابق نبود خيلي عوض شده بود فهميديم كه كارش خيلي گره خورده.

بعد از كلي حرف به خودش اومد هر چي تو دلش بود

رو ريخت بيرون ...

اقا مهدي ما عاشق شده بود به تعبير خودش عاشق يه دختر پاك و معصوم مثل

پنجه آفتاب به نام محدثه (شايد براي همينه كه من اسم

محدثه رو خيلي دوست دارم) محدثه محله پشتي ما زندگي مي كرد وضعشون خيلي خوب

نبود پدرش ساليان سال بود كه به رحمت خدا

رفته بود و زير نظر كميته امداد بودند مادري هم داشت كه خيلي پير بود و

يك خواهر كه دو سالي از محدثه كوچيك بود...

بعد از حرفاش بهش گفتم مهدي جون حالا مي خواهي چكار كني... گفت نمي دونم ...

محمد كمكم كن ... گفتم خوب برو بهش بگو... كه

دوستش داري... خلاصه بعد از كلي حرف و دلداري قرار شد بره به اون دختر بگه

كه خاطرخواش شده.

فرداي اون روز مهدي اومد در خونمون و خوشحال بود ... خيلي شادتر از

روزهاي ديگه ... محمد بهش گفتم !.. اونم منو مي خواد! از

ته دل مي خواد قراره باهاش بيشتر صحبت كنم تا با هم بيشتر اشنا بشيم...

منم خوشحال شدم از اينكه يه بار ديگه مهدي رو شاد مي

بينم ....

خلاصه روزها و شب ها به همين وضع گذشت اقا مهدي هر روز با محدثه خانم توي

پارك سر كوچه روي يه نيمكت ابي با هم قرار مي

ذاشتند و درد و دل مي كردند ... اونا خيلي هم ديگر رو دوست داشتن و من

اين رو مي فهميدم كه عشق مهدي يه عشق پاكه نه از رو

هوس و خوشگذروني.... خيلي خوشحال بودم از اينكه رفيقم خوشحاله...

تا اينكه اون روز اومد ... كه اي كاش خدا اون روز رو هيچوقت نمي رسوندي

مثل هر روز مهدي سر ساعت 7 اومده بود پارك و منتظر محدثه بود اما اون دير

كرده بود ... مهدي يك ساعت همونجا نشست ولي هيچ

خبري از محدثه نشد...

چند روزي به همين منوال گذشت و هر روز مهدي چند ساعتي تو پارك روي اون

نيمكت آبي رنگ منتظر محدثه مي شد ولي بازم هيچ

خبري از محدثه نبود ...

مهدي ديگه زد به سيم آخر و رفت دم خونه محدثه ... تق تق تق .. ولي هيچ كس

دم در نيومد ... تق تق تق ... هيچ صدايي به گوش

نمي رسيد تا اينكه چشمش افتاد به خواهر محدثه ... سلام محدثه كجاست؟

و خواهر محدثه به مهدي همه چيز رو گفت

محدثه سه روز پيش وقتي ساعت 7 داشته مي يومده سر قرار كه با مهدي مثل هميشه

روي اون نيمكت بشينن و از عشقشون و

آيندشون صحبت كنن توي خيابون تصادف مي كنه و مي برنش بيمارستان و اون

الان در بيهوشي به سر مي بره ... واي اگه بدونين

مهدي چه وضعي شده بود حالش به قدري بد بود كه هيچ كدوم از بچه ها رو نمي

شناخت و حرفي نمي زد فقط هر روز جلوي

بيمارستان با يه شاخه گل سرخ مي ديدمش كه مي نشست و منتظر خبري بود از

محدثه...

روز هفتم بود و هنوز محدثه در بيهوشي به سر مي برد و مهدي هم جلوي در

بيمارستان با شاخه گلي كه در دست داشت با چشماني

منتظر دعا مي كرد....

ولي ديگه نمي شد براي محدثه كاري كرد اون مرگ مغزي كرده بود... وقتي اين خبر

رو به مهدي كه جلوي بيمارستان منتظر نشسته

بود و تو دلش با محدثه صحبت مي كرد رو دادند مهدي دوان دوان به طرف اتاقي

كه محدثه بستري بود مي ره و كنار تختش ميشينه...

اشك ريزان فرياد مي زد به طوري كه الان يادم مي يوفته دلم ريش ريش مي شه

فرياد مي زد محدثه ... محدثه ... بلند شو.. بريم پارك

روي نيمكت خودمون بشينيم تا بهت بگم امروز چقدر برات دعا كردم ... محدثه

برات گل اوردم همون گلي كه دوستش داري ... يادته

مي گفتي از گل سرخ خوشت مي ياد ... يادته مي گفتي دوست داري يه باغ گل سرخ

داشته باشي ... محدثه بلند شو... منم مهدی... ولي بي فايده بود. محدثه رفته بود پيش پدرش و مهدي رو تنها گذاشته بود.

آخرين باري كه مهدي رو ديدم توي مراسم خاكسپاري محدثه بود با يه شاخ گل

سرخ توي دستش و چشماني پر از اشك...

بعد از اون هيچ كس خبري از مهدي نداشت... مهدي از پيش ما رفته بود...

رفيقمون اون رفيق با معرفت اون بمب خنده از پيش ما

رفته بود...   

 

 

          

 

 

 

 

+نوشته شده در85/08/21ساعت 18:24 توسط تنها ترین تنها |

 

در بيمارستانی دو مرد بیمار در يک اتاق بستری بودند. يکی از بيماران اجازه داشت

که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روی تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق


بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکانی نخورد و پشت به هم اتاقیش روی تخت


بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت می کردند. از همسر. خانواده . خانه . سربازی يا


تعطيلاتشان با هم حرف می زدند. هر روز بعد از ظهر بيماری که تختش در کنار پنجره


بود می نشست و تمام چيزهايی که بيرون از پنجره می ديد برای هم اتاقيش توصيف


می کرد. بيمارديگردرمدت اين يک ساعت.باشنيدن حال وهوای دنيای بيرون.روحی تازه


می گرفت.مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت
.

اين پارک درياچه زيبايی داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا می کردند و کودکان با


قايقهای تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن منظره ی زيبايی به آنجا


بخشيده بودند و تصويری زيبا از شهر در افق دور دست ديده می شد
.

مرد ديگر نمی توانست آنها را ببيند. چشمانش را می بست و اين مناظر را در ذهن


خود مجسم می کرد و احساس زندگی می کرد
.

روزها و هفته ها سپری شد
.

يک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود. جسم بی جان مرد کنار


پنجره را ديد که در خواب و در کمال آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شدو


از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند
.

مرد ديگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را برايش


انجام داد و پس از اطمينان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد
.

آن مرد به آرامی و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به


دنيای بيرون از پنجره بياندازد. حالا او ميتوانست زيباييهای بيرون پنجره را با چشمان


خودش ببيند. هنگامی که از پنجره به بيرون نگاه کرد
.

با کمال تعجب با يک ديوار بلند آجری مواجه شد
.

***

مرد پرستار را صدا زد و از او پرسيد : چه چيزی هم اتاقيش را وادار می کرده تا چنين


مناظر دل انگيزی را برای او توصيف کند ؟


پرستار پاسخ داد : شايد او می خواسته به تو قوت قلب بدهد.

چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتی نمی توانست آن ديوار را ببيند

 

+نوشته شده در85/08/21ساعت 18:20 توسط تنها ترین تنها |

 

تمام هستی منی

می پرستمت

تویی که تمام وجودم با نگاهت گرم می شود

با صدایت آرامش می گیرد

و پناهش آغوش مهربان توست

برای تو می نویسم

تا عالم بدانند بی تو هیچم

تا همگان بدانند بی تو می میرم

تا همگان بدانند تو سهم چشمان منی

تو برایم چون گلی هستی که با اشک هایم آب یاریش می کنم

با دستانم نوازشش می دهم

و با دعا هایم پشتیبانیش می کنم

می خواهم آسمان بداند هیچ گاه ستاره ای جز تو نداشتم

و هیچ گاه نمی گذارم آسمان من بی ستاره ی نگاهت ماند

و نمی گذارم آسمان دیگر ستاره مرا از آن خود کند

می خواهم مهربانی های عالم را نثار چشمانت کنم

می خواهم شادی های عالم را برایت هدیه آورم

ای هستی بخش من

وفادارانه می پرستمت

به شوق دیدارت زنده ام

و به شوق تمام شدن تمام سختی ها زندگی را دوست دارم

می خواهم بدانی در دلم جایگاهی داری که گاه خودم نیز به آن حسادت می کنم

این حرف را تو همیشه برایم می زنی و اکنون من برایت می گویم

اگر هر کسی در زندگیش چون تو را داشت دنیا برایش گلستان می شد

تا عمر دارم وفادارانه در کنارت می مانم

+نوشته شده در85/08/21ساعت 18:19 توسط تنها ترین تنها |

 خواستم برای نبودنت دلتنگی کنم که....خیالت آمد

رفتی .....

و بعد از رفتنت

در خود شکستم

از تو تنها چيزي که برايم به جا ماند خاطرات با تو بودن بودنست...

و اين شکستن بابت رفتن تو پايان تمام حقايق زندگيم بود !!!

کاش شکستنم را ديده بودي !!

کاش بودي و مي ديدي که هنوز با ديده پر ز اشک چشم به در دوخته ام !!

هنوز با تمام وجود حست مي کنم...

حس با تو بودن و در کنار تو بودن !!

حال که نيستي با تنهايي خو گرفته ام ....

دردهايم را براي ديوار زمزمه مي کنم

تا کمي غم دلم در فراقت سبک شود.....!

نمي دانم آيا بازمي گردي ؟!!

آيا فرصت شيريني ديگر را به من هديه مي کني ؟

کاش مي آمدي و اين بار تنهايي را با با تو بودن معامله مي کردم!

هر شب بالشم از اشک ديده خيس است

ياد تو تنها خوابيست که هر شب به چشمان خسته من مي آيد

هر شب احساس مي کنم که در کنارم هستي

اما هنگامي که چشم باز مي کنم و خود را تنها مي بينم

جاي خاليت را در آغوش مي فشارم و مي گريم !!

ولحظات عمر من اکنون تبديل به روزهاي غمگيني شده است

که مرا به اوج نابودي مي کشاند

با تمام وجود مي دانم که ديگر باز نمي گردي

اما باز مي گويم با بغضي در گلو که از رفتنت در خود شکستم

و هنوز اميدوار با تو بودنم...این و بدون که همیشه دوستت دارم.

حرف آخر:خواستم برای نبودنت دلتنگی کنم که....خیالت آمد

 

+نوشته شده در85/08/21ساعت 18:16 توسط تنها ترین تنها |

امشب بغض شکوه هایم ترکیده است ومی خواهم شرح سکوت را برایت بنگارم. التهاب روزهای انتظارم

را... خاموشی شب های بی قراری ام را و آوای غمناک مرغ عشقم را. پس با تمام وجودت ناله هایم را

بشنو و به خاطر بسپار. لحظه های پریشانیم را با یاد کبوتر هایی که شعر پرواز سر می دهند نجوایی

نیلی می بخشم. با خاطره روزهای رویش گلهای وصلت خزانم را نوید بهاری دیگر می دهم... شوق وصال

تو دیگر گونه هایش سرخ نیست دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند. گفتی : " وقتی می آیم که

آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم وقتی می آیم که غروب دریا ساکت ساکت باشد تا عشق

طوفانیم را هدیه ی قدومت سازم." هنوز هم آسمان آبی و غروب دریا غرق در سکون. باورت کرده بودم

چون گفته بودی عشق فرجام یک لبخند و تولد یک حادثه است. گفتی عشق از تبار بارانست و کبوتران

عاشق هم خیس از بارانند. گفته بودی وقتی می آیی که سرود بهار را نرگسان مست وقتی که پرستو

ها افسانه ی کوچ را روایت می کنند و وقتی که یاسهای سپید حدیث طراوت را بر برگهایش بنویسند.

گفته بودی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکون باشد . وقتی که درس زندگی را از باد

آموخته باشیم و محبت را از لبخند... صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو. به احساس وصالمان

سوگند همه را آموختم اما تو را در لحظه های ساکت انتظارم گم کرده ام. یادت هست ؟ عشقمان بهار

نبود اما زمستانی بود برای زاییدن بهار... رویایمان سپید نبود اما ظلمتی بود برای سپیدی سحر. گفته

بودی گل نرگس را بپرستیم که نوید بخش بهار است... بهار را مقدس بداریم که سمبل وصال است وصال

را دوست بداریم که مظهر پاکی است و پاکی را عزیز بشماریم که آرمان کبوتر است . پس تو ای مفهوم

نیکویی آسمان تو ای معنای زندگی و رنگین کمان آرزو بیا... پس از آنهمه ثانیه ها دقیقه ها روزها و

سالهای انتظار و سکوت بازگرد. بیا تا بر روی خواب خاک ...بر روی آب ...بر روی پر پرندگان و بر روی رواق

موج بنوبسیم بنویسیم که زندگی همرنگ کوچه باغ های آیینه است.

بنویسیم که بوسه همرنگ آه است ...محبت همزاد پرواز است و فراق همان انفجار پی در پی حباب

است.

بنویسیم که نوازش از تبار گونه های خیس است و حدیث دوستت دارم آزاده ی حصار سینه هاست.

هنوز هم کنار دروازه های شهر بی قراری هایم منتظر آمدنت هستم.

تو گل نرگس بهارم بودی هستی و خواهی ماند...

 

 

+نوشته شده در85/08/21ساعت 18:14 توسط تنها ترین تنها |

 

 اگه یه روزعاشق شدی وخواستی بهش بگی دوسش داری اول ببین

چقدرآمادگی داری

ببین میتونی بهش دروغ نگی

ببین میتونی باهاش صادق باشی یانه

اگه دیدی هنوزیه چیزایی داری که نمیتونی بهش بگی هیچوقت پا جلو

نذار

یه چیزدیگه اگه یه موقع دیدی عاشق شدی جلو نره چون عشق مساوی با

هوسه

ولی اگه دیدی باتمام وجوددوسش داری

اگه دیدی بدون اون قلب دردمیگیره خودت روباورداشته باش وبرو جلو

ومطمئن باش به نتیجه میرسی

 

+نوشته شده در85/08/11ساعت 22:55 توسط تنها ترین تنها |

 

تغییر کوچک پسری نابینا بدلیل مشکلات زندگی گدایی می کرد .کنار خیابان نشسته بود و کلاهی جلوی پاهای خود گذاشته بود . همراهش

یک تخته سیاه بود که روی آن نوشته شده بود:نابینا هستم، کمکم کنید!

یک روز گذشت،اما فقط چند سکه در کلاه پسر انداخته شد.پسر با این سکه ها یک نان کوچک برای خودش خرید و روز دوم همچنان در

کنار خیابان نشست

معلم دانشگاه از کنارش گذشت، با همدردی در کلاه پسر پولی انداخت. وقتی که نگاهش به جمله روی تخته سیاه افتاد، چند دقیقه با خود

فکر کرد و جمله قبلی را پاک کرد و کلمات دیگری نوشت

بعد از آن، پسر نابینا متوجه شد که افراد بیشتری به او برای تهیه غذا لباس و غیره کمک می کنند .روز دوم با شنیدن صدای قدم زدن مرد

صدای پایش را شناخت و از او پرسید:جناب آقا، می دانم شما کیستید ؟ دیروز به من کمک کردید. از شما تشکر می کنم. اگر ممکن است

بگویید چه اتفاقی افتاده است ؟

مرد خندید و گفت:تغییرات کوچکی روی تخته سیاه دادم و نوشتم :ا مروز روز زیبایی است.اما من نمی توانم آن راببینم

 


+نوشته شده در85/08/11ساعت 22:51 توسط تنها ترین تنها |

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه‌ي گل‌هاي

نيلوفر صدا كردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ‌

آرزوهايت دعا كردم

پس از يك جستجوي نقره‌اي

در كوچه‌هاي آبي احساس

تو را از بين گل‌هايي كه در تنهايي‌ام روييد با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي‌ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني‌ست رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشم‌هايم را به روي اشكي از جنس غروب

ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

نمي‌دانم چرا رفتي؟

نمي‌دانم چرا، شايد خطا كردم

و تو بي‌آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نمي‌دانم كجا، تاكي، براي چه

ولي رفتي و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه مي‌تابيد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره

با مهرباني دانه برمي‌داشت

تمام بال‌هايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن توآسمان چشم‌هايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي‌تو

تمام هستي‌ام از دست خواهد رفت

كسي حس كرد من بي‌تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد!

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

هنوز آشفته‌‌ي چشمان زيباي توام

برگرد!

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت

تو هم در پاسخ اين بي‌وفايي‌ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد

ميان انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاييزي‌ترين ويراني يك دل

ميان غصه‌اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نمي‌دانم چرا؟ شايد به رسم و عادت پروانگي‌مان باز

+نوشته شده در85/08/11ساعت 22:43 توسط تنها ترین تنها |

اگه چشمات پرسید ... بگو ندیدمش!!

اگه گوشات پرسید .... بگو نشنیدمش!!

اگه دستت لرزید...... بگو مله سرماست!!

اگه پات سست شد .... بگو مله ضعفه!!

ولی اگه کسی رو دوست داشتی

(( به خودت دروغ نگووووو))

+نوشته شده در85/08/04ساعت 9:15 توسط تنها ترین تنها |

میگن ادما سه دسته هستن:

اول: آدمای خوبی که در دل شب با خدا رازو نیاز می کنند و دردو دل

دوم: آدمای غافل که شبها شون رو تو خواب می گذرونند

و سوم:آدمای باطل که شبها رو به عشرت و بطالت به صبح می رسونند

ولی من چی؟؟؟ من جزو کدوم دسته ام..... هیچکدوم....... من اینجا هم

جزو آدما نیستم گریه ام میگیره

هر شبم رنگ شبه...رنگ سیاه...روزامم رنگ شبه....

+نوشته شده در85/08/04ساعت 9:12 توسط تنها ترین تنها |

 

عشق را هیچ گاه نپذیرفته ام ... آنقدر که دوباره می دانم!

بودن تو نه تنها عشق را می پذیرم بلکه خودم را اما با عشق تو ...

عزیزم می دانم که در انتظار دیدن دوباره من می باشی و این لحظه ها برایت خیلی زیبا و این روزها

برایت خیلی شیرین هست پس بدان که این لحظه های قبل از دیدار تو برایم زیبا تر از لحظه ی گل شدن

شاخه ای خشک می شود باشد!

تو برایم از همه ی زیبایی های دنیا زیبا تری و از همه ی مردمان دنیا عزیز تری

تو برایم یک قبله گاه امیدی می پرستم تو را با تمام امید ها و تمام خوشبختی هایم زنده شوند تو را

می پرستم همچو خدای خویش می پرستم تو را تا زمانی که جان دارم و زنده ام اگر روزی فرا رسد که

دیگر عشقی در وجودم نباشد

آن زمان بدان که من یک کافر می باشم!

برایت می نو یسوم از عشق می نیویسم تا مثل یک خاطره در ذهنت بماند!!!

همه ی احساساتی که تو می خوانی از این دل شکسته من است پس بخوان چون همه ی اینها حرف

دل عاشق من است بخوان که نویسنده آن این قلب پر از امید من است.

همه ی دلخوشی من تویی همه ی دلخوشی من آن دستهای گرم تو هست ، همه ی دلخوشی من آن

قلب مهربان من هست و همه ی دلخوشی من آن صدای زیبای تو هست اگر مرا از یاد ببری اگر آن

دستهایت را از من دریغ کنی ، اگر آن قلب مهربانت را از من بگیری و اگر روزی فرا رسد اگر دیگر از تو

صدایی نشنوم آن زمان بدان که دیگر من در دنیا وجود نخواهم داشت. بدان آن روزها همه بر باد رفته اند

بدان که زندگی برایم بی مفهوم شده است و بدان که از خستگی و از نا امیدی به آن دنیا سفر کرده ام.!!

این دفتر عشق با تمام متنهایش و تمام احساست پاک و عاشقانه آن برای تو هست و آن را مدتی است

که به تو تقدیم کرده ام و تا زمانی که عشق من باشی و زندگی من باشی آن را با احساسی پر از

عشق باز نگه خواهم داشت...

+نوشته شده در85/08/04ساعت 9:11 توسط تنها ترین تنها |

کی فکرشو می کرد یه روزی به اینجا برسم ؟

من احتیاج به کمک دارم.....

اینو نمی تونم به کسی بگم....

دستام همش می لرزه

هوا خیلی سرد شده!!

دل صاب مردمم که همیشه تنگه.....

تو کجایی من کجا....

تو کی هستی و من کیم؟....

ازت می ترسم....

همیشه میترسم....

پیش تو هیچی ندارم که بگم.....

همیشه باید دستامو زیر بغلم بزنم که از سرما کبود نشن

اونم وسط چله تابستون...

نمی دونم تو راجب من چی فکر می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم بد جوری گرفته.....

خسته شدم.....

بیشتر از همیشه خسته شدم...

حتی از اینکه نمی دونم تو در مورد من چی فکر میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دستم مدتهاست که درد میکنه.....

چشمام می سوزه....

سرم تیر میکشه.....

شاید هم معتاد شدم .... که تنم درد میکنه....

پاهام زوق زوق می کنه.....

مخم دیگه سیگنال نمی ده.....

دلم می خواست بهت یه جاهایی رو نشون بدم.......

یه جایی رو می شناسم که پر آفتابگردونه....

خودم پیداش کردم.....

باغبونش بهم اعتماد داره.....

می خواستم ببرمت اونجا......

می خواستم دستتو بگیرم و بکشم با هم اونقدر داد بزنیم....

تا خفه بشیم

دلم می خواست اونجا ببوسمت

+نوشته شده در85/08/04ساعت 9:7 توسط تنها ترین تنها |