تبليغاتX
:: ...تنها ترين تنها،منم ::

...تنها ترين تنها،منم

هنوز خاکسترهای نیمه خاموش عشقم باقی است



 

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود توي يه شهر بزرگ توي يكي از محله هاي

قديميش چند تا رفيق بودن كه براي رفاقتي كه داشتن

جونشون رو مي دادند... توي دعواهاشون پشت هم بودن ... توي شادياشون با

هم بود.... توي مشكلاتشون يار هم ...

يادمه يه روز يكي از بچه ها با موتور تصادف مي كنه... برديمش بيمارستان و

خودمون همه كاراي اون رفيقمون رو كرديم حتي

يادمه موقع تصفيه حساب بيمارستان براي مرخصيش كه كلي پولش شد هر كي هر

چي داشت آورد وسط

خلاصه روزاي خيلي خوبي بود همه پشت هم و همه براي هم . توي اين بچه هاي با

مرام يكي بود كه بمب خنده بچه ها به حساب مي

يومد اسمش مهدي بود اين اقا مهدي ما از اون بچه هاي پاك روزگار بود كه

عند معرفت به حساب مي يومد من و مهدي از كوچيكي با

هم بزرگ شده بوديم حتي چند باري هم كه من برام مشكلاتي پيش اومده بود پشت

به پشت من كمكم كرد...

سه شنبه بود بازم مثل هميشه با بچه ها قرارمون ساعت 8 سر محله بود كه بريم

جمكران زيارت اقا اون شب مهدي نيومد ... اخه اون

هر هفته زودتر از همه بچه ها سر محله دم جوب آب مي نشست منتظر بقيه مي

موند... يعني چرا نيومده؟

رفتيم در خونشون... اومد دم در ... مهدي چرا نيومدي؟... حرفي نزد... مهدي

چت شده؟ ...بازم حرفي نزد... حولش دادم... با تو

هستم... لبهاش به هم خورد گفت محمد خاطر خواه شدم واي اينو كه از دهن

مهدي شنيديم همگي زديم زير خنده اخه مي دونين من تا

اون موقع مزه عاشقي رو نمي دونستم. نمي دونستم عاشقي چه درد بزرگيه...

اون مهدي سابق نبود خيلي عوض شده بود فهميديم كه كارش خيلي گره خورده.

بعد از كلي حرف به خودش اومد هر چي تو دلش بود

رو ريخت بيرون ...

اقا مهدي ما عاشق شده بود به تعبير خودش عاشق يه دختر پاك و معصوم مثل

پنجه آفتاب به نام محدثه (شايد براي همينه كه من اسم

محدثه رو خيلي دوست دارم) محدثه محله پشتي ما زندگي مي كرد وضعشون خيلي خوب

نبود پدرش ساليان سال بود كه به رحمت خدا

رفته بود و زير نظر كميته امداد بودند مادري هم داشت كه خيلي پير بود و

يك خواهر كه دو سالي از محدثه كوچيك بود...

بعد از حرفاش بهش گفتم مهدي جون حالا مي خواهي چكار كني... گفت نمي دونم ...

محمد كمكم كن ... گفتم خوب برو بهش بگو... كه

دوستش داري... خلاصه بعد از كلي حرف و دلداري قرار شد بره به اون دختر بگه

كه خاطرخواش شده.

فرداي اون روز مهدي اومد در خونمون و خوشحال بود ... خيلي شادتر از

روزهاي ديگه ... محمد بهش گفتم !.. اونم منو مي خواد! از

ته دل مي خواد قراره باهاش بيشتر صحبت كنم تا با هم بيشتر اشنا بشيم...

منم خوشحال شدم از اينكه يه بار ديگه مهدي رو شاد مي

بينم ....

خلاصه روزها و شب ها به همين وضع گذشت اقا مهدي هر روز با محدثه خانم توي

پارك سر كوچه روي يه نيمكت ابي با هم قرار مي

ذاشتند و درد و دل مي كردند ... اونا خيلي هم ديگر رو دوست داشتن و من

اين رو مي فهميدم كه عشق مهدي يه عشق پاكه نه از رو

هوس و خوشگذروني.... خيلي خوشحال بودم از اينكه رفيقم خوشحاله...

تا اينكه اون روز اومد ... كه اي كاش خدا اون روز رو هيچوقت نمي رسوندي

مثل هر روز مهدي سر ساعت 7 اومده بود پارك و منتظر محدثه بود اما اون دير

كرده بود ... مهدي يك ساعت همونجا نشست ولي هيچ

خبري از محدثه نشد...

چند روزي به همين منوال گذشت و هر روز مهدي چند ساعتي تو پارك روي اون

نيمكت آبي رنگ منتظر محدثه مي شد ولي بازم هيچ

خبري از محدثه نبود ...

مهدي ديگه زد به سيم آخر و رفت دم خونه محدثه ... تق تق تق .. ولي هيچ كس

دم در نيومد ... تق تق تق ... هيچ صدايي به گوش

نمي رسيد تا اينكه چشمش افتاد به خواهر محدثه ... سلام محدثه كجاست؟

و خواهر محدثه به مهدي همه چيز رو گفت

محدثه سه روز پيش وقتي ساعت 7 داشته مي يومده سر قرار كه با مهدي مثل هميشه

روي اون نيمكت بشينن و از عشقشون و

آيندشون صحبت كنن توي خيابون تصادف مي كنه و مي برنش بيمارستان و اون

الان در بيهوشي به سر مي بره ... واي اگه بدونين

مهدي چه وضعي شده بود حالش به قدري بد بود كه هيچ كدوم از بچه ها رو نمي

شناخت و حرفي نمي زد فقط هر روز جلوي

بيمارستان با يه شاخه گل سرخ مي ديدمش كه مي نشست و منتظر خبري بود از

محدثه...

روز هفتم بود و هنوز محدثه در بيهوشي به سر مي برد و مهدي هم جلوي در

بيمارستان با شاخه گلي كه در دست داشت با چشماني

منتظر دعا مي كرد....

ولي ديگه نمي شد براي محدثه كاري كرد اون مرگ مغزي كرده بود... وقتي اين خبر

رو به مهدي كه جلوي بيمارستان منتظر نشسته

بود و تو دلش با محدثه صحبت مي كرد رو دادند مهدي دوان دوان به طرف اتاقي

كه محدثه بستري بود مي ره و كنار تختش ميشينه...

اشك ريزان فرياد مي زد به طوري كه الان يادم مي يوفته دلم ريش ريش مي شه

فرياد مي زد محدثه ... محدثه ... بلند شو.. بريم پارك

روي نيمكت خودمون بشينيم تا بهت بگم امروز چقدر برات دعا كردم ... محدثه

برات گل اوردم همون گلي كه دوستش داري ... يادته

مي گفتي از گل سرخ خوشت مي ياد ... يادته مي گفتي دوست داري يه باغ گل سرخ

داشته باشي ... محدثه بلند شو... منم مهدی... ولي بي فايده بود. محدثه رفته بود پيش پدرش و

 مهدي رو تنها گذاشته بود.

آخرين باري كه مهدي رو ديدم توي مراسم خاكسپاري محدثه بود با يه شاخ گل

سرخ توي دستش و چشماني پر از اشك...

بعد از اون هيچ كس خبري از مهدي نداشت... مهدي از پيش ما رفته بود...

رفيقمون اون رفيق با معرفت اون بمب خنده از پيش ما

رفته بود...   

 

+نوشته شده در86/03/03ساعت 15:4 توسط تنها ترین تنها |